|
به نام خالق اندیشه
دیروز رفته بودم.کوهنوردی
با امدن تابستان کوهنوردی بیشتر میشه.هوا خیلی خوب بود .
خیلی وقت بود که فعالیت سنگینی نداشتم . دیروز خیلی کار کردم .بعد از مدتها سروکله زدن با کتاب توی این
چهاردیواری دیروز با یه کوهنوردی حسابی خودم را حسابی خسته کردم. غروب که به خانه برگشتم به
شدت خسته بود و کوفته .طرف چپ قفسه ی سینه ام یعنی همان جایی که قلب عاشقم می تپید بشدت درد میکرد .
وقتی که رفتم توی رختخواب که بخوابم به شدت قفسه ی سینه ام درد می کرد .برای چند لحظه
به فکر مرگ افتادم . توی این فکر بودم که اگه فردا از خواب بیدار نشم چه اتفاقی خواهد افتاد ...........
شب که خوابیدم به خاطر فشار سنگین روی قلبم که زخم دار عشق بود قلبم دوام نیاورد ودر اوج تنهایی مرگ را
به اغوش کشید وایست قلبی را برای من وخودش به ارمغان و برای همیشه
چشم بر این جهان نازیبا که در اوج بی عدالتی و زشتی اش بسیار دلگیر و قشنگ است بستم و
مردم .صبح مثل همیشه مادرم امد بالای سرم که بیدارم کنه : ...... پسرم پاشو دیره باید به
کارها مون برسیم.
چند بار صدام کرد,اما جوابی نگرفت .خوب می دانست که خوابم سنگین نیست و این خاموشی
بی دلیل نیست .با دست تکانم داد, بدنم سرد شده بود . معلوم بود که همان اول شب مرده بودم .با
داد و فریاد اهالی خانه را خبر کرد و شروع کرد به گریه کردن .
نبضم را گرفت ولی چیزی را احساس نکرد . سرش را روی سینه ام گذاشت تا که
از کار کردن قلبم مطمئن بشه ولی چیزی نشنید .خیلی وقت بود تااین حد از نزدیک مادرم را احساس نکرده بودم
اخه دیگه بزرگ شده بودم .دیگه مثل بچگی تنها محبت نمی خواستم .دنیای بزگسالی کمی خشن وبی عاطفه بود .
دوروبرم را شلوغ کرده بودندو همه گریه می کردند .
مادرم اونقدر بی تابی کرد تا که غش کرد .اخه بگو مادر من , خوب مرده که مرده, فدای سرت,
, فدای عمری که به پای بچه هات گذاشتی , به درک, یکی کمتر غصه ی کمتر....
خیلی زود همه با خبر شدند . همه ی انهایی که خبر دار شده بودند امده بودند .توی نگاههای
متحیر دختر کوچولو یکی از اقوام که هنوز معنی مرگ را نمی دانست سوال بی جوابی بیداد می کرد .....
اخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با یک پتو و یک جانماز جسمم را پوشانیده بودند .وای که داشتم خفه می شدم . وقتی تو عالم
زنده ها بودم به گرما خیلی حساس بودم وهرگز خودم را اینگونه نمی پوشاندم ولی حالا عالم
مرده هاست .
یکی دو تا از حاضرین توی اتاق کوچیک و پر شیون خانه گفتند که بهتره به پزشکی قانونی
منتقل بشه تا علت مرگ این جوان مرگ معلوم بشه . عده ی مخالفت کردند و عده ی موافقت .
مخالفین می گفتند که : نه بدنش رو تکه تکه خواهند کرد . موافقها می گفتند : ایست قلبی توی
این سن مشکوکه .عاقبت عقل بر احساس غلبه کرد مثل همیشه .
من را عقب ماشینی گذاشتند و چند نفری با گریه و زاری دور و برم جمع شدند . تمام محله ازگریه ها
و ناله های اهل خانه با خبر شده بودند که چه اتفاقی افتاده . هر کسی چیزی می گفت . یکی
می گفت کشتنش ! دیگری می گفت کار خداست دیگه چیکار میشه کرد !
به سرد خانه منتقل شدم برای کالبد شکافی .اخیش چه جای ارام و خوبی بود .توی این مکان سرد
و تاریک بود که واقعا فهمیدم که مرده ام . بعد از چند ساعت چند نفر سفید پوش بالای سرم
حاضر شدند . خیلی سرد و بی روح بودند بی روحتر از لاشه ی مرده ی خودم .
در حین کار همه اش حرف میزدند :از ویزیتهاشون, از سیاست, از لذات دنیا وخیلی چیزهای دیگه. اصلا به ذهنشان
خطور نمی کرد که یه روز مثل من خواهند مرد .
اصلا متوجه نشدم, چند جای مختلف بدنم را شکافتند . نمی دانم که دنبال چه چیزی می گشتند ولی
چیزی پیدا نکردند . یکی از انها گفت :بنویس علت مرگ: ایست قلبی ساعت 23 .
هیچ حسی نداشتم . نمی دونم چیزی از این لاشه بیرون کشیدند یا نه ؟همیشه ارزوم این بود که
بعد از مرگ از اعضای بدنم برای بهبود انسانهای دیگر استفاده کنند ولی افسوس که نمی تونستم
حرف بزنم و بگم :دکتر جان قربون دستت هر چه که بدرد بخوره بردار نگذار که غذای کرمها بشه .
جنازه ام را تحویل منتظران دادند که خیلی بی قراری می کردند . دوباره سوار ماشینم کردند .
جمعیت زیادی امده بودند . تو عرض این چند ساعت همه با خبر شده بودند .پدرم انسان سر شناسی
است, این جمعیت به خاطر اون امده بودند .کاروانی از ماشینها مملو از انسان در جلو و عقب
ماشین به حرکت در امدند . مسیر نیم ساعته ی بهشت زهرا برام به اندازه ی چند لحظه بود .
اخه توی عالم مرده ها زمان بی معنی است !ماشین توی مسیر به وسیله ی ماشینهای دیگه احاطه
شده بود.. کوچه ها و بامهای اطراف
مسجد مملو از افرادی بود که یا برای تماشا امده بودند ویا برای احترام به صاحبان مصیبت !
تابوت مسجد اورده شد.من را در داخل ان گذاشتند .پتوها را روی جسمم انداختند و چند نفر با
گریه و زاری زیر تابوتم راگرفتند و روانه مسجد شدند .همیشه از شلوغی و ازدحام وسرو صدا متنفر بودم .
کاری از دستم ساخته نبود. مجبور بودم که تحمل کنم, نه می تونستم فرار کنم و نه می تونستم خواهش کنم که
شلوغ نکنند .
وارد مسجد و مرد ه شور خانه ی ان شدیم . تو طول عمرم تنها چند مرتبه به مسجد امده بودم
چند باری توی بچگی برای نماز خواندن زورکی . روی سکوی
مرده شور خانه جنازه ام را گذاشتند .فامیلهای نزدیک جمع شده بودند تا برای اخرین بار مرا
ببینند و وداع کنند.مادرم حسابی خودشو باخته بود .هیچ وقت به این اندازه مورد احترام و محبت قرار نگرفته
بودم .برای چند لحظه از اینکه مرده بودم خوشحال بودم.
.روحانی مسجد با یکی دو تا از اقوام نزدیک غسلم دادند و محکم در کفن پیچاندند .
سروته کفن را بستند و مثل یک شکلات 165 سانتیمتری و65 کیلویی شدم .
چه قدر خوب می شد که شکلاتی به این اندازه به کودکانی که روی بامها
ایستاده بودند ,می دادند تا که حداقل برای یک بار هم که شده مزه ی شیرینی را احساس می کردند !
بوی کافور اذیتم می کرد .به بو حساس بودم . چند قطره گلاب ریختند روی جنازه ام تا که خوشبو
بشم . هنوز صدای زجه ی زنان و بعضی از مردان به گوشم می رسید که ازارم می داد .
دوباره در تابوتم گذاشتند و به سوی گورستان و مقصد اخرم حرکت کردیم .....وای چه جمعیتی !
نزدیک گور زمینم گذاشتند . چند تا از شالهای کمر حاضرین را باز کردند تا جنازه ام را درون گور
بگذارند, شالهایی که به کمر همت بسته بودند تا که لقمه نانی برسر سفره ی خانواده شان بگذارند .
احساس افتخار می کردم که چنین شالهایی جنازه ام را پایین می گذاشتند . توی قبر مرطوب بود.
انگار که زمین می دانست که چه عاقبت شومی در انتظارم هست , داشت برام گریه می کرد .
دست گورکن درد نکند خیلی اندازه بود ,انگار که جنازه ام را اندازه گرفته بود .
سر کفن را باز کردند و رو به قبله قسمت راست صورتم را به خاک چسپاندند . گونه ام خیس شده
بود .گونه ایی که همیشه ارزو داشتم با لبهایی که پیام اور محبت و عشق باشند , تر شود , حالا با خاک
مرطوب گور نمناک شده بود ! گریه و زاری هنوز ادامه داشت .خدا پدر روحانی مسجد را بیامرزد
که نمیگذارد زنها هنگام دفن در گورستان حضور داشته باشند .خیلی زود سنگها را گذاشتند .
هنوز روشنایی کمی از درز سنگها توی قبر مانده بود .نایلون را روی سنگها کشیدند تا که خاک روی
لاشه ام نریزه .چند جوان برومند با بیل خاکها را به سرجای اولشان بازگرداندند با این تفاوت که من
زیر انها خوابیده بودم . قبر تاریک شد .تاریکی مطلق . یواش یواش هم دیگه صدایی به گوش نمی رسید .
ترسیدم , ولی بعد از مرگم این اولین جایی بود که ارامش داشتم .
دیگه از بالا خبری نبود. خودم را اماده کرده بودم تا که وقتی نکیر و منکر امدند شعرم را برایشان
بخوانم ولی صدایی ارامشم را بهم زد .....
یکی با سنگ به سنگ قبرم می زد . همه امده بودند . تقریبا همان کسانیکه روز اول حضور داشتند با
جماعتی دیگر که به مراسم تشییع نرسیده بودند . تازه فهمیدم که سه روز از مرگم گذشته . چقدر زود
گذشت !یک ساعتی میزبان اینان بودم . خیال می کردم که چقدر عزیز بودم و خودم خبر نداشتم .
اون روزهم تمام شد .البته روز برای بالاییها . روز هفتم هم با جمعیتی کمتر برپا شد .دیگر مراسم هم
با رنگ و رویی رفته برگزار شد .
نمی دانستم که چه مدت از مرگم می گذشت اما خوب می دانستم که انچه که توی لاشه ام در حال
جنب و جوش است, زندگی نیست , کرمهای خوشبختی هستند که از لاشه ایی که عمری خدمتش
کردم داشتند لذت می بردند . با چه حرص و ولعی می خوردند .مورچه ها وجاندارانی دیگر نیز در
این ضیافت شرکت داشتند.اجل امانم نداد وگرنه هرگز نمی گذاشتم که اینگونه مایه ی مسرت و
شادمانی کرمها شوم . بیشتر دوست داشتم وجودم مایه ی افتخار و خوشحالی انسانها شود نه کرمها .....
یک روز صدای عجیبی ارامش گورستان را بهم زد .استخوانهایم از هم پاشیده شده بودند .دیگر کسی
یا چیزی سراغم را نمی گرفت .......روشنایی ونور خورشید اذیتم می کرد .بیچاره مرده های دیگه,
همگی خیال می کردیم که قیامت شده و روز موعوده .تازه فهمیدم که دارند گورستان را خراب می کنند
تا براین خانه های ویران و متروک ما خانه هایی بسازند تا دیگران در ارامش در ان زندگی کنند!.........
***عاقبت خاک گل کوزه گرانیم***
شنبه 24 /5 /1388
3:15بامداد
|